شروع نامجدد!
به دلیل یه سری مشكلات یه مدت طولانی این وب و تعطیل كرده بودم و همه مطالب و نوشته هامو حذف كردم از همه اون دوستانی كه همراهیم می كردند عذر می خوام امیدوارم دوباره بتونم اینجا رو مثل قبل كنم و شما دوستان و بار دیگه ملاقات كنم
یا علی
پست نو ! :
سلام
میدونم اینجا هیچ گاه مثل قبل نمیشه چون من آدم قبلی نیستم.گاهی حوصله شعر و ادب و ندارم .میدونم همه چیز تو این عالم نسبیه .حالم از خیلی از چیزها گرفتس . خوشحالم كه متن ها مو پاك كردم و دوست ندارم رد پام و اینجا ببینم كاش آسمون ابری بود كاش برف می یومد!!!
حالم از خیلی چیزها به هم می خوره . حتی این جا هم نمیشه سفره دلت و باز كنی !
كاش اسمون ابری بود . كاش برف می یومد.!
پست نو در ثبات نسبی عقل :
سلام
دور از ادب بود پس از مدتها بازگشت به وبم پستی برای همراهان عزیز و روح شاد دوست هنرمندنم كه راه صادق هدایت و دنبال كرد ندم.
شاید گردش روزگار این بار بر وقف مرادم باشه ، اما افسوس كه افسوس ثمری نداره ، انتظار بیداری خورشید و شب زنده داری ماه تو این روزهای ظلم و ستم بر حسین و حسینیان انتظاری سخته .
شاید این بار هم در خماری یك جاده بی انتهای دیگر گیر كرده ام شاید پیچ در پیچ جاده باز هم مرا به سوی لبان تشنه حسین سوق ندهد.
این بار،باز باران ترانه های محرم خبر از بوی نومیدی دگری در پشت بوته زارهای لاله گون كربلای من میدهد.
این بار حسین با لبی تشنه تر دست در دست خدا می گذارد.
-----
پی نوشت :
عذر خواهم از تمام یاران چندین ساله ام، خیلی هم زیادی عذر خواهم ! به خدا شرمندتونم كه تمام نوشته های خودم و پاك كردم و البته نظرات بسیار ارزشمند شما دوستان و منتقدان برادر و خواهر وارم.به خدا همه مطالبتون و تو سیستم ذخیره كردم!
نتونستم تو این مدت كار هنری بكنم تنها چند خط نوشته !
نتونستم فیلمی و كه می خواستم استارتش و بزنم !
فقط نمایش نامه تائید شد و اجرا !
اشعارم به همون حالت خاك خواهد خورد و دیگه به فكر چاپشون نیستم !
درس و كار آدم و از هنر دورتر میكنه !
ریرای عزیز نوشتن در وب مثل فرو بردن خواری در جگرم میمونه !
ببخشید دوستان گل و بهتر از جانم ، سعی میكنم از همتون خبر بگیرم باز هم !
یاد یكی از بهترین اشعار فروغ افتادم و پایان كارتقدیم به بانوی زیبای هنر با یادی از او
دلم برای باغچه می سوزد :
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
تبلیغات








