تبلیغات
اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

شروع نامجدد!

سلام خدمت تمام دوستان عزیز و مهربان و هنرمندم
به دلیل یه سری مشكلات یه مدت طولانی این وب و تعطیل كرده بودم و همه مطالب و نوشته هامو حذف كردم از همه اون دوستانی كه همراهیم می كردند عذر می خوام امیدوارم دوباره بتونم اینجا رو مثل قبل كنم و شما  دوستان و بار دیگه ملاقات كنم

یا علی

پست نو ! :

سلام

میدونم اینجا هیچ گاه مثل قبل نمیشه چون من آدم قبلی نیستم.گاهی حوصله شعر و ادب و ندارم .میدونم همه چیز تو این عالم نسبیه .حالم از خیلی از چیزها  گرفتس . خوشحالم كه متن ها مو پاك كردم و دوست ندارم رد پام و اینجا ببینم كاش آسمون ابری بود كاش برف می یومد!!!

حالم از خیلی چیزها به هم می خوره . حتی این جا هم نمیشه سفره دلت و باز كنی !

كاش اسمون ابری بود . كاش برف می یومد.!


پست نو در ثبات نسبی عقل :

سلام

دور از ادب بود پس از مدتها بازگشت به وبم پستی برای همراهان عزیز و روح شاد دوست هنرمندنم كه راه صادق هدایت و دنبال كرد ندم.

شاید گردش روزگار این بار بر وقف مرادم باشه ، اما افسوس كه افسوس ثمری نداره ، انتظار بیداری خورشید و شب زنده داری ماه تو این روزهای ظلم و ستم بر حسین و حسینیان انتظاری سخته .

شاید این بار هم در خماری یك جاده بی انتهای دیگر گیر كرده ام شاید پیچ در پیچ جاده باز هم مرا به سوی لبان تشنه حسین سوق ندهد.

این بار،باز باران ترانه های محرم خبر از بوی نومیدی دگری در پشت بوته زارهای لاله گون كربلای من میدهد.

این بار حسین با لبی تشنه تر دست در دست خدا می گذارد.

-----

پی نوشت :

عذر خواهم از تمام یاران چندین ساله ام، خیلی هم زیادی عذر خواهم ! به خدا شرمندتونم كه تمام نوشته های خودم و پاك كردم و البته نظرات بسیار ارزشمند شما دوستان و منتقدان برادر و خواهر وارم.به خدا همه مطالبتون و تو سیستم ذخیره كردم!

نتونستم تو این مدت كار هنری بكنم تنها چند خط نوشته !

نتونستم فیلمی و كه می خواستم استارتش و بزنم !

فقط نمایش نامه تائید شد و اجرا !

اشعارم به همون حالت خاك خواهد خورد و دیگه به فكر چاپشون نیستم !

درس و كار آدم و از هنر دورتر میكنه !

ریرای عزیز نوشتن در وب مثل فرو بردن خواری در جگرم میمونه !

ببخشید دوستان گل و بهتر از جانم ، سعی میكنم از همتون خبر بگیرم باز هم !

یاد یكی از بهترین اشعار فروغ افتادم و پایان كارتقدیم به بانوی زیبای هنر  با یادی از او

دلم برای باغچه می سوزد :

برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود


+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 02:32 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


دخترك

توضیح : یكی از داستان های كوتاه قدیمی كه نوشتم و در واقع از اولین تجربیاتم بود.

دخترك

تو یه كوچه تنگ جایی که دور از چشم مردم بود پاشو بلند کرد ته کفشش و نگاه کرد سوراخش بزرگتر از صبح شده بود که به مدرسه می رفت سعی کرد با جورابش اونو بپوشونه اخه زمین وحشی تر از همیشه یخ زده بود.كفش هاش نم كشیده بود و این سوراخ كفش هم مثل دروزاه جهنم راه ورود عذاب و اسون تر كرده بود.
کاش زودتر برسم لااقل می تونم با دستام پاهامو گرم کنم بی خود امیدوار بود چون دستاش از سرما تاول زده بودند و خودشون نیاز به محبت داشتند.ماشینی از جلویش رد می شد با خودش گفت: خوش به حالشون الان توی ماشین گرم گرمن،هواسش به گرمای ماشین بود که ناگهان چاله آب اونو به تله انداختند یادش رفته بود که چاله های سختی همیشه در انتظارشن، از شدت درد می خواست گریه کنه اما غرورش این اجازه رو به اون نمی دادبغض گلوشو گرفته بود با خودش عهد کرد تو کوچه بعدی کفشاشو با هم عوض کنه آخه اون یکی کفشش هنوز زنده بود.
خندید و گفت: ما پاها باید به هم کمک کنیم آخه ما تنهاییم.
ناگهان چشمانش سیاهی رفت درد استخوان شکنی حس کرد اینگار که با یه بیل سرد بزنند تو سرش بعدم خنده و فرار چند تا پسر  حتی گلوله  برف هم به اون رحم نكرد.غرورشو فراموش کرد و زد زیر گریه.
به ادامه مطلب مراجعه كنید ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 02:37 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |