تبلیغات
اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

دخترک

دخترك

توضیح : یكی از داستان های كوتاه قدیمی كه نوشتم و در واقع از اولین تجربیاتم بود.

دخترك

تو یه كوچه تنگ جایی که دور از چشم مردم بود پاشو بلند کرد ته کفشش و نگاه کرد سوراخش بزرگتر از صبح شده بود که به مدرسه می رفت سعی کرد با جورابش اونو بپوشونه اخه زمین وحشی تر از همیشه یخ زده بود.كفش هاش نم كشیده بود و این سوراخ كفش هم مثل دروزاه جهنم راه ورود عذاب و اسون تر كرده بود.
کاش زودتر برسم لااقل می تونم با دستام پاهامو گرم کنم بی خود امیدوار بود چون دستاش از سرما تاول زده بودند و خودشون نیاز به محبت داشتند.ماشینی از جلویش رد می شد با خودش گفت: خوش به حالشون الان توی ماشین گرم گرمن،هواسش به گرمای ماشین بود که ناگهان چاله آب اونو به تله انداختند یادش رفته بود که چاله های سختی همیشه در انتظارشن، از شدت درد می خواست گریه کنه اما غرورش این اجازه رو به اون نمی دادبغض گلوشو گرفته بود با خودش عهد کرد تو کوچه بعدی کفشاشو با هم عوض کنه آخه اون یکی کفشش هنوز زنده بود.
خندید و گفت: ما پاها باید به هم کمک کنیم آخه ما تنهاییم.
ناگهان چشمانش سیاهی رفت درد استخوان شکنی حس کرد اینگار که با یه بیل سرد بزنند تو سرش بعدم خنده و فرار چند تا پسر  حتی گلوله  برف هم به اون رحم نكرد.غرورشو فراموش کرد و زد زیر گریه.
به ادامه مطلب مراجعه كنید ...
هوا سرد بود برف هم باریدن گرفت.دخترک آرزو می کرد مادرش زنده بود حداقل نمی ذاشت که پدرش اونو کتک بزنه،تازگی هم پیله کرده بود که باید به خونه دوستم بری و کار کنی کاش فقط قضیه این بود دختر معصوم تر از اون بود که سیاهی آدما رو ببینه تازه دیروز وقتی شنید زهرا (که تنها دوستش بود) داره پشت سرش به بقیه بچه ها قضیه رو میگه متوجه مسئله شد درد این از یه طرف درد این که تنها دوستش راز به این مهمی رو به همه گفته بود از طرف دیگه نمی خواست بره مدرسه اخه دوستاش مسخرش می کردند می گفتند پدرت یه بدبخت بی چاره است تو هم یه گدای بی سرو پایی حالا که رازش رو هم فهمیده بودند دیگه نمی تونست تو چشاوشون نگاه کنه ،تنها چیزی که نداشت تحمل زخم زبون اونا بود.
دخترک تنها 12 سال داشت گرسنش بود سرشو که بلند کرد دید دم در خونه رسیده کلیدو انداخت و درو باز کرد صدای پدرشو شنید که داره با یکی صحبت می کنه نفهمید چی میگن ولی صدای اون خوک پیر رو شنید که داره خرناس می کشه آروم آروم اشک از چشاش روی گونه های اناریش جاری شد.شنید که میگه این جوری با هم بی حساب می شیم تا یه سال هم جنستو از خودم بگیر اصلا خودم برات می یارم.
قسم خورد که به خونه اون نمی ره ولی می دونست کتکهای پدر رو هم نمی تونه تحمل کنه عقب عقب خودشو به در رسوند رفت بیرون، سرما رو حس نکرد کسی تو کوچه نبود تا جایی که می تونست تند دوید فرار از تنهایی هاش تنها راه نجاتش بود.
باد سردی می یومد صورتش کبود کبود شده بود همون که چند سال پیش همه به زیباییش قسم می خوردند باید از گزند باد در امان می بود .دنبال سر پناه می گشت یه گوشه چیزی دید، کنج دیوار یه سطل اشغال دید رفت و کنارش سنگر گرفت تا از دنیای وحشی ما در امان باشه.به یاد مشکلاتش افتاد گونه های خیسش مثل رودخانه های زیبا می درخشیدند.گریه کرد اینقدر که خوابش برد یه خواب شیرین آروم پلکهاشو رو هم گذاشت آروم اونقدر آروم که تنها خدا صدای اون شنید.مدتها بود که خدا این چنین معصومیتی ندیده بود خدا لبخندی به اون زد اینقدر زیبا بود که خدا رو یاد آدم انداخت(نه ادمیزاد)دستاشو گرفت و بوسه ای برگونه ای زیبایش زد؛ فرشته ها به زمین امده بودند ستاره ها درخشیدند و ارام ارم چشمک زنان ورود اونو به بهشت جشن گرفتند.

+ نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 06:28 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


*

*
+ نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور 1395 ساعت 05:08 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


تو می ایی

زیبابه دلم افتادامشب تو می ایی

                                       امشب تو می آیی از کنج زیبایی

امشب تو می آیی تا خلق کنی بیدار

                                       تا خلق کنی بیدار از مکتب تکرار

دانم که می آیی از گوشه عُزلت

                                       از ما تو میرانی این پنجه غفلت

در دفتر عشقم نامت بهاری باد

                                       در بحر این دیداریادت کناری باد

بر ساحل قلبم پیدا  شده  پایی

                                     دانم که پای توست دانم که می آیی


+ نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 06:29 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


دیدگاه

یک دیالوگ بسیار زیبا ::::::

یک خبر بد دارم و یک خبر خوب !!!
خبر بد اینه که فقط و فقط یک گلوله برامون باقی مونده !!!!
ولی خبر خوب اینه که هنوز یک گلوله برامون باقی مونده !!!!!
---------
تفاوت دیدگاه زندگی رو عوض می کنه

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 01:16 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


برای همسرمم

دلی عاشق
یک پاکت باروت
چند ورق کبریت
و تفنگی خاموش
 استینی که سر پنجه اش نفخ کرده
خاطره ای که نم زده
و پوستینی پاره
 بدون پشم در تابوت
و اسکلتی بدون استخوان
و سیگاری تهی از توتون
یک استکان خالی از قهوه
و جیبی سرشار از ارزو
یک دنیا امید و هزار چاله
 و مغزی که کم کم دم می کشد
ناداری ام از دنیا ست
 ودارایی ام دلی عاشق( برای همسرم )

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1394 ساعت 08:35 ق.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


انتظار

سراپا خزان و دلم بی بهار است
تمام وجودم پر از انتظار است
ندارم امیدی  اگر  او  نیاید
به این ارزو دلم  بی قرار است .


هزار و صدو چهل و یک سال غربت کافی نیست !!!!!!!!!!

برای فرج یار صلوات

+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394 ساعت 11:14 ق.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


بی وفا

اون جوری رفتی
بغض من ترکید
سقف احساسم
از نگات لرزید

توی خاموشیم
بی صدا بودی
رفتم از یادت
بی وفا بودی

رفتم از یادت
دادی بر بادم
گفتم مُردَم من
گفتی ازادم

بی تو خاموشم
سرد و بی رویا
تو وجود من
مرده این دنیا

تو و شیدایی
من و تنهایی
زخم احساسم
شده رسوایی

گل بی برگی
زرد و دلمرده
شور شیدایی
شده پژمرده

اون جوری رفتی
بغض من ترکید
سقف احساسم
از نگات لرزید

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آبان 1393 ساعت 02:38 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


نفرین

به احساس شب می ماند
پدری که غرورش را
هنوزها حفظ کرده است
و مادری که وجودش را
فدای فداییان اسمان
و خونی که تا ابد
می جوشد
نفرین بر قاتلین حسین و حسینیان
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 13 آبان 1393 ساعت 10:40 ق.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


ارزو

 شاید !
 دیگه نبینم رنگِ پاکِ اون چشاتو ...
 شاید !
 بیاد روزی که ببوسم خاک پا تو ...
 تو رفتی !
 بی من ، اما بغضی  تو  گلومه ...
دیدنِ !
اون ، رویِ ماهت هنوزم ارزومه 
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393 ساعت 09:33 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


شب قدر

باز هم شب قدر آمد م من هنوز گناه کارم !
یادش بخیر شب هایی که حرم امام رضا بودیم
چه  شب های قدر زیبایی بود
یادش هزاران بار بخیر

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر 1393 ساعت 04:12 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


جیغ جغد

صدایی که بی وزن می جهد
و سکوتی که بی سو می زند
 
و هوایی آلوده !
چه غروبی است اینجا
بی باک ! ولیک ، با غمی غمناک
نگاهی که بی او می میرد
و خنجری سخت سوزناک
 
درد ارزو را هو هو می کند
باز هم مهتاب بی خواب شده
و خورشید نور را سوسو می کند
 
و تنوری که در آن یک تکه از استخوان است
و شیپوری !
که سازش به جیغ جغد و جیب من می ماند !
چه سکوت الهام بخشی است !

---------------------
سخت نابهنجار !!!

+ نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 04:03 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


حال

خوش به حال کسانی که نوروز و با امام رضا شروع کردند !

+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین 1393 ساعت 04:13 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


فلسفه گنگ !!

مغزم سخت به پوکی استخوان مبتلا شده است !
اندیشه ی فلسفه ام هاج و واج ، کاغذ بازی شعر را مرور می کند
 و متن سبز برگ ، هجوم وحشت اینه را خبر می دهد
وقت ترانه گویی جغد شده است !
و میخ هایی که کف پایم را قلقک می دادند !
با بی وجدانی تمام قلب پایم را سوراخ کرده اند !
و ریشه دواندند در تن سربی ام ، تا سراپا زنگ بزنم !
مغزم سوت می کشد امشب !
دیر شده است .......

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 06:33 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


انتظار

دست هایت را بر سر آسمان دلم بکش ! خدایا !


+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی 1392 ساعت 11:47 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |


هوایی

یا رضا شرمندم که دل و دستم جسارت شعر نوشتن درباره شما رو کرد عفو ای بنده با صفای خدا
دلم  هوایی خانه  رضا  شده است
دلم هوایی  مهد  علیا  شده است
تو شاهی  و  منم حلقه به گوشت
دلم هوایی صحن باصفاشده است
........
سرور و سالارم !  یا رضا
سیاه و خجلم ! عفو فرما
.......
شهادت اقا و سرورمون تسلیت باد
......
کسانی که تجربه دارند می دونن!هیچ لذتی به اندازه پیاده حرم اقا رفتن لذیذ نیست .افسوس که امسال نرفتم . یا رضا روسیاهم


+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392 ساعت 07:55 ق.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |