تبلیغات
اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان - رازنامه 2

اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

رازنامه 2

در  این دروان كه  دوران ها  به جان  هم  افتاده اند، و پوچ ها به هم پیچیده اند و پیچ ها ، پوچ گشته اند و دولتها به جان مردم و مردم به جان هم ، من تنها به جان خویش افتاده ام، تا انتقام خون خود را با سرخی وجودم بپردازم، و با شادی ، شراب غم بنوشم و هنوز ، تو می پنداری كه راست می گفت - او - : روحتان آزاد است !!!

و به انكار نفس می كشیم و به اجبار زنده ایم! هنوز هم در آروزی دیروزها غوطه وریم!!!

 گمان می كردم باید بود تا دید!!!

پیری می گفت :

 باید دید تا بود

افسوس كه می دانم باید مرد تا بود!!!


+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند 1390 ساعت 09:56 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |