تبلیغات
اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان - اسمان می خندد

اشعار و دست نوشته های وحید شاهرخیان

اسمان می خندد

خون هایی كه در رگ هایم بغض كرده اند و
قلبی ك دیر زمانی است یخ زده است
یك استكان چای بعد یك پك سیگار خاموش!
و دودی ك از لب های من بر میخیزد
كرم های در شكاف های روح
و زخم های میان تهی ام لانه كرده اند
وقتی ك میخندم اسمان بارانیس
وقتی ك میگریم اسمان می خندد
دست هایم ترك خورده اند چشم هایم وا رفته اند
و زانو هایم ورم دارند
مانند شلوار جین خان قلی ك میگفتند كردی است!
چه میدانم گذشته چیست!اینده چیست!حال چه میگذرد
كاش مست شوریده سری بودم
و در چنگال خیره سری مغزم ب دور روحم می تابیدم
تا روح از بدنم در نرود
جمجه ام سخت نرم شده است
و مغزهایی ك به هم پیچیده اند چون مسائل سخت فلسفی
یاری چریدن در وادی عقل را نمیدهند
بر دهان بیتاب فلسفه ام
وقتی ك میخندم اسمان بارانیس
وقتی ك میگریم اسمان می خندد
-------------------------------------
حتما لیاقتشو نداشتم بیام پابوست!هنوزم فرصت هست اقای من

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1391 ساعت 05:58 ب.ظ توسط وحید شاهرخیان نظرات |